نقدی بر کتاب رمان “افسانه آیپی”

افسانه ی ولساپار

عبدالعظیم ممی زاده – در آغازین ماه سال ۱۳۹۷، کتابی توسط انتشارات ساکو در تهران منتشر شد که مترجم کتاب آن را اولین رمان نوی ترکمنی نامیده است . نام کتاب «افسانه آیپی» است و توسط آق. ولساپار نویسنده ی اهل ترکمنستان نوشته شده است وی مقیم فعلی کشور سوئد است و ۲۵سال است که در استکهلم زندگی میکند. ترجمه ی فارسی آن را نویسنده، مورخ و مترجم بزرگوار، آقای آنا دردی عنصری بعهده گرفته است. ترجمه ای بسیار وزین، زیبا و استادانه که خود در قامت یک اثر ارزشمند ادبی ظاهر گشته است.

علی رغم این ترجمه ی بسیار خوب، مواردی در موضوع رمان مشاهده می شود که لازم است قدری روی آن تأمل شود تا کمکی باشد در حد توان و بضاعت در جهت روشنگری مخاطبان. لازم به توضیح است که نگارنده ی این سطور صرفاً در چارچوب مواردی که در قصه طرح گشته نکاتی را مرقوم نموده است ، لذا از کتابها و مقالات دیگر ایشان چندان اطلاعی نداشته و ندارد.

رمان دارای ۲۰ بخش است که در هر بخش آن موضوعات مختلف و متفاوتی از جامعه ی ترکمن ارائه می شود. در بخش ۱ رمان عمده مسائل مطروحه، مباحثه ی قهرمان داستان «آراز» با زنش «آی ببک» است . مباحثه ای که در صفحات آغازین کتاب، پیش داوری های عجولانه ی نویسنده در دیالوگ آراز و آی ببک انعکاس می یابد بحثی تقریباً تصنعی که در فضای مبهم و رمزآلود قصه با محیطی بی نام و نشان جریان دارد و هیچ هویت ملموسی از حدود جغرافیایی ارائه نمی شود . روستا و شهر اساساً نامی نداشته و تاریخی مشخص در روایت قصه ترسیم نمی شود. نامی از روستاهای اطراف نیز به میان نمی آید و ظاهراً دولت مرکزی هم هیچ ارگان و نماینده ای در روستا نداشته و در طی روند آن هیچ جلسه ی رسمی توجیهی مسائل نیز پیش نمی آید. راویان قصه و قهرمانان سوژه ی این روستای متروکه، چند خانواده ای بیش نیستند و عمده مشکل آنها نیز مسئله ی کوچ از روستا به شهر بی نام و نشان است. ترسیم فضای محقر روستا و سایه ی ابهام در فضای سوژه، در بدو امر قرابت خواننده با متن را با مشکل روبرو می کند.

نویسنده ی رمان معتقد است که فضای حاکم در روستا صرفاً در رابطه ی اطاعت و تمکین از دستور مافوق متوقف شده است. در حالیکه دفاع آراز از نحوه ی قدرت یابی مردم، دفاعی کلی و فاقد ضابطه ی مشخص است و به شکلی تصنعی با مفاهیمی کلی طرح گشته و هیچ توضیح ملموسی از ساختار قدرت سیاسی که قهرمان داستان با آن مخالف است ارائه نمی شود. از نظر نویسنده مفهوم قدرت سیاسی فقط از یک منظر به نقد کشیده می شود در صورتیکه نقد قدرت در ساختار سیاسی و اقتصادی طبقات اجتماعی ، یکسان نیست. در بخش نخست این کتاب ذهنیت نویسنده سرشار از دشمنی با سوسیالیسم است، این شیوه ی روایی قصه صرفاً در حوزه ی«هنر برای هنر» متوقف مانده و ذهن ما خود به خود به جنبه ای از این واقعیت رهنمون است که احتمالاً نویسنده در فرایند تقسیم کــاری که در زمیـنه ی تکامل اجتماعی سرمایه داری مدرن جریان دارد وسیله ای است که همدوش و همپا در پروسه ی متعفن نظام طبقاتیِ حاکم، به دوشیدن شیره ی جانِ بی رمق انسان های عصر حاضر مشغول است. و در حد شعارهای سطحی و جیغ های فانتزی به نمایش دلقکانه ی هنری می پردازد.

در بخش ۲ کتاب از آیپی و دادن راز و رمز قبیله سخن به میان می آید و کلید نگرش فمینستی (زن گرایانه ، زن محوری) نویسنده در اینجا استارت می خورد. ساده لوحی آیپی در افشای راز قبایل به بیگانگان، دستمایه ی حمله ی بعدی نویسنده است که به مرور پیکان حمله به طرف «مردان» جهت می گیرد. بزرگ نمایی این تضاد بدون شک انحرافی است که در جهت تحمیق مخاطبان به صحنه می آید ، حال آنکه تضاد اصلی روابط اجتماعی در ساختار قبیله و طبقه، تضاد بر مبنای مالکیت، موقعیت و تقسیم ثروت است که فرایندی بغایت ارتجاعی بوده و در سیر تحول آن اکثریت زنان و مردان به یکسان تحت ستم مضاعف قرار می گیرند.

در بخش۳ کتاب موضوع کوچ روستا مطرح می شود و نویسنده انتظار ساختمان های بتـنی را کنایه وار یاد آور می شود. نقدی تحقیر آمیز و تمسخر گونه از سیستم مسکن در نظام شوروی و از جانبی هم مقایسه ای است از ظرفیت بناهای کشورهای اروپایی با ترکمنستان و این نهایت ناسپاسی است که نویسنده بدون کوچکترین دقت و تأمل از تحول تاریخی جوامع سرمایه داری و سنت پانصد ساله ی استعمار در اروپا که قرن های متمادی ممالک آمریکایی، آسیایی و آفریقایی را چاپیده و به یغما برده اند و به تمدنی رسیده اند سخنی به میان نمی آورد. تحولی که در آن کار طاقت فرسای بردگان اسیر و صدها قوم غارت شده ی جهان نقش بسته است. امروز شیوه ی معماری در جوامع امپریالیستی، پشتوانه ی صدها سال تجربه و صدها سال سلطه ی خونین استثمار را یدک می کشد. در بحث تغییر هویت بچه ها در شهر، نویسنده دچار تناقض می شود. زیرا هویت، بخشی جدایی ناپذیر از سیر تحول اجتماعی است و این تحول در جامعه ی ترکمنستان منبعث از روابط و ساختار سوسیالیستی وقت است که تقریباً با تناسبی یکسان در شهر و روستا عمل می کند. تغییرِ هویتِ ناهماهنگِ اقشار جامعه، عموماً در نظام های طبقاتی شکل می گیرد نه در سیستم دمکراتیک جامعه محور .

در بخش۴ کتاب در رابطه با احداث بیمارستان ریوی ظاهراً نظر اهالی روستا مدنظر قرار نمی گیرد، درحالیکه در روایت قصه نه شورای محل و نه مقامات شهر و استان هیچ حضور ملموسی نداشته و ندارند. روابطی کاملاً مبهم و پوشیده که خواننده در ابهامی ناخواسته منتظر روایت روشن و شفاف می ماند. در صفحه ی ۵۳ کتاب توضیح نامأنوسی از نقش ماشین در روابط اجتماعی به تصویر کشیده می شود که منطقی نبوده و انطباق آن با شرایط جامعه ی سوسیالیستی غیرواقعی است. ماشین و ربات ها صرفاً در روابط اجتماعی مبتنی بر مالکیت خصوصی است که نقش بیگانه را بازی می کند. لذا طبقه ی صاحب سرمایه، ابزار و همچنین قدرت سیاسی، از ماشین به نفع سلطه و استثمار انسان از انسان بهره می جوید در حالیکه در نظام دمکراتیک انسان محور، ماشین در کنترل دولت اجتماعی و به نفع منافع اجتماعی جامعه عمل می کند و مصداق عینی آن نقل و قول، در کتاب کاملاً مردود و مطرود است. نویسنده در ادامه از دانشی صحبت می کند که« غیربومی است و فرسنگ ها دورتر از منطقه تهیه و تنظیم می شود و مردم محلی هیچ نقشی در آن ندارند»، در حالیکه دانش علمی نظام شوروی در همراهی و همگامی با نیروهای بومی در عالی ترین سطوح تصمیم گیری طرح و اجرایی شده است. دانش احداث کانال قره قوم به طول بیش از یکهزارکیلومتر ، قلب کویر ترکمنستان را شکافته و امروز در آستانه ی یکصدمین سال ساختمان آن همچنان باقی و جاری است.

دانش علمی سوسیالیستی به کمک مردم بومی و محلی ترکمن شتافته و اولین دولت محلی ترکمنستان را بر پا می دارد و به کمک این دانش است که اولین قانون اساسی ترکمنها تدوین و حدود و ثغور مجموعه ی ملی و جغرافیایی آن سرزمین ترسیم می شود دانشی که در طول ۷۰ سال هزاران دانشمند، نویسنده، شاعر، پزشک، مهندس، هنرمند و معلم به جامعه ی ترکمن ارزانی داشت و از طرفی آموزش زبان، تاریخ، موسیقی، هنر، ادبیات و آموزش و پرورش رایگان و برابری اقتصادی را سازمان داد. آکادمی علوم ترکمنستان را ایجاد و بی سوادی را ریشه کن ساخت . این دانش بصورتی تمام قد در خدمت منافع مردم ترکمن به صحنه آمده است. اما افسانه ی ولساپار هرگز آنها را مدنظر قرار نمی دهد.

دربخش ۶ کتاب انگار افسانه ی آیپی برای ولساپار بهانه ای بیش نیست تا دق دل خود را سر نظام سوسیالیستی خالی کند. این روح نویسنده است که باکهنه افکار لیبرالیستیِ نخ نما به درون یخچال های سرد سرک می کشد و تهیدستی مردمان ده کوره های ساحلی را کشف می کند. در حالیکه نظام سوسیالیستی علی رغم تهدید، تحریم ، حملات و تجاوزات دولت های امپریالیستی و همراهان داخلی آنها و علی رغم جنگ های خونین اول و دوم جهانی که در آن بیش از ۲۵ میلیون نفر از مردم اتحاد جماهیر شوروی جان باخته اند ، احدی از آنها هرگز همانند کشورهای سرمایه داری مشغول گدایی در کوچه ها و خیابانها نبوده اند، آنها هرگز بدون سرپناه نبوده اند، کارتن خواب و معتاد نبوده اند. هرگز بهداشت، اشتغال و آموزش رایگان از آنها دریغ نشد.

در صفحه۶۶ کتاب، عاملان قتل آیپی را نتیجه تشویش ذهنی آنها دانسته است در حالیکه اینگونه نبوده و نیست. نویسنده باید درکی روشن و شفاف از منافع قبیله و روستا داشته باشد که در این مورد ناتوان و عاجز است. ایشان با سرهم بندی کردن مشتی واژه و جمله، رفتار فردی و اجتماعی افراد جامعه را نه برآیندی متاثر از مناسبات طبقاتی، بلکه ناشی از تشویش ذهنی قلمداد می کند در حالیکه این دیدگاه نگرش لیبرالیستی مسئله است که سیر طبیعی و فرایند ناگزیر پدیده های اجتماعی را در هاله ای از ابهام قرار داده و به مخاطب آدرس غلط می دهد.

دنیا را «دون مایگی» انسان ها نابود نمی کند بلکه مناسبات و روابط کاملاً ناعادلانه ی اجتماعی است که دون مایگی و آزمندی حریصانه ی افراد را شکل میدهد. «ترس» عامل ظلم نیست، بلکه تقسیم نابرابر ثروت در جامعه است که ظلم را ایجاد می کند. نگاه فمنیستی ولساپار روایت قصه را به سوی انتقام از «مردها» سوق می دهد که در نوع خود نگاهی کاملاً غلط و مغرضانه است که بنیان های تحول و پروسه ی رفتاری خودویژه در سیر تکاملی جامعه را به مباحثی سطحی و انحرافی تنزل میدهد.

در بخش ۷ کتاب، کهنه جامه ی آیپی – آیپی افسانه- در مراسم عروسی پسر مرت بادالی به روستا آمده و سر صحبت را با او باز می کند و بعد از پایان مناقشه ی پرتنش میان آنها، مِرِت بادالی با دوست خود کلنجار می رود و در استیصالی ناخواسته دوره ی زندگی شان را نقطه ی تلاقی گذشته و آینده می انگارد. بحثی که مِرِت پیرانه سر، خود و هم نسلان خود را ثمره ی دورانی متروک می شمارد و رویش نگاه زن مدارانه را آغاز دوره ی نوزایی جامعه ی ترکمن قلمداد می کند. در حالیکه این تصور خیالی وهن و پوچ است . دوره ی پسین فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی نه دوره ی گلاسنوست و نوسازی جامعه، بلکه دوره ی حقارت، فلاکت و بی خانمانی و آواره گی اکثریت وسیعی از مردم شوروی بود. دوره ی جنگ های قومی و سربرآوردن سرمایه داری دون مایه و گدایی، دزدی و تن فروشی دختران و زنان بود. دوره ی ریا و دروغ بود. دوره ی افول ایده ی انترناسیولیستی و برآمدن ناسیونال شوونیسم سیاسی برای همراهی با کارتل ها و تراست های غارتگر و کانگسترهای تجارت جهانی بود . دوره ی بی پناهی و عقب نشینی جنبش های رهایی بخش ملی در سراسر جهان و دوره ی تنهایی و عزلت کشورهای دمکراتیک و مستقل بود که هرگز در نگرش فمنیستی ولساپار جایی برای فهم و درک آن وجود ندارد.
در بخش ۱۰ کتاب در مباحثه ی افسر امنیتی با قهرمان داستان، نویسنده نیم نگاهی کوتاه به شرایط و دوره ی دهه ی ۸۰ میلادی و قدرت یابی گورباچف می اندازد و قهرمان قصه، روند تغییرات را نشانه ی مثبتی از سیر دمکراتیک تحول قلمداد می کند. در حالیکه گورباچف، بوریس یلتسین و ادوارد شواردنادزه، جنایتکارانی ضد مردم بودند که با دار و دسته شان در راست ترین و محافظه کارتــرین حلقه ی حزب کمونیست شوروی برای فروپاشی دست آوردهای چندین دهه ی سرزمین شوراها، برنامه های مشترکی با سرویس های امنیتیِ امپریالستی داشته اند . آنچه که رخ داد فاجعه ای بود که در آن حاکمان محافظه کار برای حفظ قدرت و غارت سرمایه ی ملی و اجتماعی ، اتحاد جماهیر شوروی و سوسیالیسم را نابود و اموال ملی مردم را به سرمایه داران انحصارگر واگذار کردند.

در بخش ۱۱ کتاب باز روح آیپی حرکت می کند: « زن ها شیرند و مردها روباه»، نگرشی سطحی و غیرمنطقی که در روایتی حقیرانه ، روابط اجتماعی حاکم در جامعه را نادیده می گیرد و در ریشه یابی تحولات هیچ تلاشی در خور و مستدل ارائه نمی دهد باید به یاد داشته باشیم که فقدان موقعیت زنان در جامعه ناشی از ساختار تولیدی نامتناسب با منافع اجتماعی است که تقسیم کار را عمدتاً بر مبنای جنسیت فیزیکی طراحی می کند، لذا زن ها در چنین مناسباتی از موقعیت نازلی برخوردار می شوند. نویسنده صرفاً با طرح مظلومیت زنان به «مردان» هجوم می آورد در صورتیکه شیوه ی ساختار سیاسی قدرت و نوع مناسبات اجتماعی جامعه است که مردان و زنان را در تنگنای شدید و وخامت کمرشکن اوضاع قرار میدهد.

در صفحه ی ۱۳۱ کتاب «مردان، مسبب فرار دختران می شوند» در حالیکه چنین نیست، شرایط نامساعد زندگی ساخته و پرداخته ی مردان نیست بلکه فضای فلاکت بار زندگی است که سبب گریز دختران و کوچ جوانان می شود. بدون شک چنین موقعیتی ناشی از ساختار ناعادلانه ی اقتصادی است که فروپاشی خانواده ها و نابودی روستاها را به همراه می آورد. استـثمار و غارت منابع ملی سرزمین های آسیا و آفریقا توسط ابر شرکت های امپریالیستی و استبداد داخلی، پناهندگی میلیون ها زن و مرد را سبب گشته است آنها در سالهای اخیر با قایق ها و کشتی های کوچک ، سواحل جنوبی اروپا را در نوردیده اند و در این راه صدها هزار نفر از آن ها با واژگونی قایق هایشان جان باخته اند.

در بخش ۱۲ کتاب آراز می گوید: « چرا ساحلمان را به غریبه ها واگذار کنیم؟» (ص۱۳۹) عجیب است که از نظر افسانه ی و لساپار احداث بیمارستان در محدوده ی روستا، اشغال ساحل از طرف دشمنان بیگانه تلقی می شود! آن هم دولت مرکزی ترکمنستان که برای بهبود شرایط بهداشتی و پزشکی کشور با صرف بودجه ی ملی در صدد راه اندازی این مرکز پزشکی است. در صفحه ی ۱۵۰ کتاب نویسنده «تعهد در مقابل جامعه» را خطا انگاشته و نکوهش می کند. بدون شک از ذهنیت افرادی مثل ایشان غیر از آن نیز انتظاری نیست چون در نگرش لیبرالیستی، انسان هیچ تعهدی در قبال جامعه ندارد. چرا؟ چون «تعهد محدودیت می آورد»، در حالیکه چنین نیست، تعهد برآیند ناگزیر روبنایی شرایط در هر دوره ی اجتماعی است و این می تواند تعهدی از سر اجبار و آمریت باشد و همچنین فاقد منافع و عدالت اجتماعی و ثمره ی استبداد و استثمار انسان از انسان باشد. در جایی هم می تواند تعهدی در قبال یک عمل اجتماعی پویا و در جهت بالندگی و تکامل تاریخی و سمت گیری ترقی خواهانه ی دمکراتیک باشد. چنین تعهدی هرگز خطا نیست بدون شک. این تفکر نئولیبرالیستی سرمایه محور است که در شکل های پست مدرنیستی فرهنگی، مخاطبان را به بیطرفی و انفعال هدایت می کند و در مواقعی که دوستداران عدالت اجتماعی در صدد برقراری برابری اقتصادی، سازمانهای هدفمندی را جهت توانمندسازی جامعه شکل میدهند، به تخریب و بر هم زدن فضای دمکراتیک آن روی می آورد. جدال اراز در طرح چنین موضوعی با توجه به شرایط، بیشتر به آنارشیسم و ماجراجویی شباهت دارد.

«کجاست آن بال های محافظ ما؟» (ص۱۵۵) نویسنده با طرح سئوال های این چنینی در صدد القاء این شبهه است که انگار دولت وقت عمدتاً به فکر اداره ی سیاسی خود است و هیچ تعهدی در قبال جامعه ندارد در حالیکه باید متوجه باشیم که اتحاد جماهیر شوروی در تمامی نقاط کشور خود، اداره و ارگان های دولتی و تعاونی های کالخوزی و ساوخوزی مردمی خود را داشت. شوراهای روستایی یکی از ارگانهای نیرومندی بود که در اقصی نقاط کشور و تمامی ده کوره های دور و نزدیک فعال بود، مدارس و بهداشت رایگان در تمامی نقاط کشور برقرار بود.

در مباحثه ی آی ببک با روح آیپی، نویسنده با جانبداری از جریان فمنیستی ، شرایط موجود را نه از دریچه ی تحلیل طبقاتی بلکه از دیدگاه ذهن گرایانه ی غیرواقعی ارزیابی می کند. اینجا هم هیچ روایت ترقی خواهانه ای به نفع جامعه ترسیم نمی شود.(ص۱۸۱)

در بخش ۱۸ کتاب به نقل از آیپی :«شما مردان تشنه ی حکمرانی هستید!» این شیوه ی نگرش سطحی و انحرافی سراسر قصه را در بر می گیرد. قطعاً حکمرانی ناشی از تشنگی مردان نیست، بلکه حکومت داری شکلی از روابط اجتماعی است که بر پایه ی ساختار اقتصادی و سیاسی معینی استوار است. اینجا برای همگان روشن و آشکار است که دیدگاه لیبرالیستی ، هرگز برای ریشه یابی علمیِ فرایندهای تکامل اجتماعی زحمتی به خود نمیدهد. چون اعتقادی به واکاوی علمی و اصولی این فرایندها ندارد. سراسر قصه در جانبداری از جریان فمنیستی به سیر خود ادامه می دهد و اساساً نگاه جنسیتی و تقدم و تأخر جنسیت هیچ گشایشی از مسائل بشریت را مدنظر ندارد. عمدتاً جریانهای فمنیستی در جوامع سرمایه داری و در میان قشر وسیعی از سرخوردگان جامعه که هیچ امیدی برای بهبودی شرایط اجتماعی نمی بینند، یارگیری می کنند. آنها در روبنای شکلی قضیه در جا زده و هواداران خود را با تعصبات قشری، از آگاهی و دانش پویا محروم می سازند. دانش فمنیستی و پست مدرنیستی در جوامع سرمایه داری مدرن، دریافتی از سر سیری معده است و به قول دانشمند فرهیخته ی علوم اجتماعی «دکتر امیرحسین آریان پور»، «جامعه ی سرمایه داری به یُمن استثمار وحشیانه ی ملل آسیا و آفریقا دائماً در حال تئوری سازی و بینش اسطرلابی مسائل است» تهی از درکی عالمانه است، معمولاً تحت تاثیر نئولیبرالیسم فرهنگی است. تئوری سازانی هدفمند و ضداجتماعی که با فعالیتی شبانه روزی و با حمایت رسانه های امپریالیستی در حال تحمیق جامعه هستند. افسانه ی ولساپار نیز فارغ از ریشه یابی بنیان های واقعی و تاریخی تحولات در این وادی بن بست جریان دارد.

در پایان مقاله فرصت را مغتنم شمرده و گریزی به مقاله ی اندیشمند فرهیخته ناصر آقاجری می زنم که در نشریه ی چیستا به مورخه ی اردیبهشت ۱۳۸۹ تحت عنوان «مقدمه ای بر منطق الطیر عطار» چاپ شده است: «… شرایط ما به گونه ایست که نولیبرالیسم، باور، ادبیات و فرهنگ ارتجاعی خود، پست مدرنیسم را به کمک رسانه های امپریالیستی تبلیغ می کند. در این نگرش نولیبرالیستی، بررسی و پژوهش در مورد سرشت و درون مایه ی پدیده های به ویژه اجتماعی غیرضروری تلقی می شود. با توجه به این واقعیت تلخ که برخی روشنفکران و هنرمندان ما، مدرنیسم را تجربه و درک نکرده، پرواز به سوی پست مدرنیسم را بلوغ هنری خود می دانند (کتاب زن فرودگاه فرانکفورت) در حالیکه علت وجودی و سابقه ی تاریخی این نگرش تاریخی را نمی شناسند . کار این دسته هنرمندان در نهایت به ضدارزش های انسانی تبدیل می شود و در جهت منافع سرمایه داران و صاحبان قدرت سیر خواهد کرد گروه دیگری که توانایی دارند، احساس مسئولیت و تعهد را نسبت به جامعه ، جامعه ای که آن ها را در دامان خود پرورده و دستاورد هزاران سال دانش و پژوهش را در اختیار شان گذاشته، ندیده می گیرند اینها که باید با گسترش آگاهی و دانش، توده های مسخ شده را یاری برسانند، با ژست ساده اندیشانه ی غیرجانبدارانه آب به آسیاب نهادهای امپریالیستی می ریزند و شاید ندانند چگونه با این نگرش ارتجاعی در پیشگاه تاریخ و مردم به جهل و نادانی طبقاتی خود اقرار می کنند».

«… تیپ اجتماعی هنرمند و روشنفکر پرمدعا و سترون که نوع امروزیش در شکل های مستقل، غیرجانبدار و « هنر برای هنر» خود را از دخالت در مناسبات اجتماعی دورنگه می دارد و تصور می کند هنرش بازگو کننده ی همه ی ارزش ها و دانش های مقدس است، پس نباید به سیاست آلوده شود. این نگرش خود بیانگر عمق ناآگاهی این قشر است. آنها درک نمی کنند که همین شیوه ی موضع گیری شان، پایشان را به هم دوشی با پلیدترین سیاست های استثمار کشانده است. عملکرد اجتماعی این هنرمندان حمایت غیر مستقیم از ساختاری است که وحشیانه ترین جنگ های تاریخ بشریت را بنیان نهاد (جنگ جهانی اول و دوم) جنایت، ترور، کودتا و جنگ های منطقه ای با هزاران هزار کشته ی زن و کودک، ابزارشناخته شده و معمولی برای حفظ ساختارسرمایه داری است.»

• برگرفته از فصلنامه ی «ترکمن نامه»، شماره ی ۲ و ۳، تابستان و پاییز ۱۳۹۷

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *